خستگی را خسته میکنیم تا تفاوت زجرکش نشود
هنوز هستم
هنوز بالای سر این قبر نشسته ام و گریه میکنم
هنوز هستم و مردمانی بی چشم و رو مرا تکذیب میکنندو گور شعر هایم را نبش قبر میکنند و مرده اش را میدزدند!
من هستم اگر تا کنون سکوتم به دستان شما جرعت نا دیده گرفتنم را داده
اکنون سکوت را میشکنم و فریاد میزنم
من هسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسستم
لطفا گورتان را گم کنید و به گوری که بر سر آن زاری میکنم نگاه هم نکنید
گمششششششششید دزدهای از شعر بی خبر
ترک
برای استاد!!!
تا دیگه گمان بد به من نبرید!
تموم اینا مال خودم هستن و خواهند بود....
آشفتگی ام دیریست آواز تو میخواند
با سیلی مکتوبت بر گوش کرم خواند
داد نفس خورشید در دست نگه داری
و اندر چمن مرگم شمعی تو به در داری
از بخت بد باران بر کشته ات آگاهی
دانی نخ عمر من خواهد گسلد زآهی
بر شهر هراسانی آنگونه که چشمانت
بر گام ضعیف من گیرد ز تو ایمانت
در خرمن افکارم مرگ تو به گوشم خورد
آتش نگرفت اما روییدن خاکم برد
حلقوم تو بر خونی آلوده ی آتش بود
کین گونه یتیم باد راضی به ترحم بود
آن سینه ی بی سودا گل از طلب ما کرد
دم بر نزند عاشق در راه تو پروا کرد
خاکستر آن آتش کاندر طلبش سوزی
در باده ی ما میکرد ساقی به سیه روزی
پیر مرد جوان مرگ شعرهای مرده
خارج از بعد قریب پیکار جسم و جان
در نفیرم خفته گریان مردی از ترس شرم ها پنهان
غم درو آرام
اشک هایش رام
خم در ابرو و شکن در خنده اش بی تاب
مردمان چشمهایش بیگانگان با خواب
شب در او بیدار
واژه های ملئون صوت در دادگاه بغض او بر چوب دار
آری او پیر مرد جوانمرگ شعرهای مرده است
شعله ی تنهایی اش خاکستری در باد نه در باده است...
افکارم مور مور میشوند...
و پاهای خستگی نا پذیرشان
از یکایک مربع های پیدا و نا پیدای صفحه ی شطرنج حیات براه می افتند
از میان چهار راه
از درون بند
از اعماق قلب پیر زنی که خدایش را فقط در صف اول میپرستد
و شاید هم واقعا خدا فقط در صف اول پرستیدنی باشد!
از درون گور هنوز خشک نشده ای
که تازه از اشک آبیاری شده است
از حدقه ی چشمان خودم که میشنود و نمیبیند
از سوز دل شاعری که چون چوب هراج پس از مرگش به شعر هایش خورد
هر کس و ناکسی
بی آنکه بداند فروشنده کیست
به قیمت کم تر از رایگان لذتی واهی
تمام دارایی مکتوبش را به نام خود میکند
از موفق باشید دروغین ته یک نامه!
از تمامی اینها.
اما هنوز مانده است تا هوا در ریه شان جاری شود.
هنوز متولد نشده،گرگها تمامی پنجه های زوزه شان را
برای از هم گسیختن بند ناف این جنین نارس
تیز میکنند
به شبهای سالی یک بارم هم شبیخون میزنند
و افکارم میمیرند و زنده میشوند
چه فرقی میکند
این بار آنها هم نمیتوانند سنت شکنی کنند
انگار
آنقدر تیشه ی تفاوت سخت نیست که دیوار این سنت را بشکند...
همگی پوچ و تهیست
هرچه از دور دری میبینم
همگی پوچ و تهیست
آینه
دوست
ترحم
پنجره
همگی پوچ و تهیست
هر که را میبینم
هر موفق باشید ته نامه که میخوانم
هر راست قامت موی جوانکی
و تمام دروغهای خدای کاغذی
یک یک سوخته شمع های جشن بی فرجام مرگ
هرچه را میبینم
همگی پوج و تهیست
مردمان
تو
کسی
عشق
نگاه
همگی پوچ و تهیست
شب از این مستی افکار نشسته در خواب
روز از آن هشیاری چشمان مستغرق در آب
کوچه
آسمان
بال
ایمان
باد
در تنفس
بی خدا
در تشهد
با مهتاب
همگی پوچ و تهیست
سر گرفتن
برخروشیدن
زیستن
لاله پرپر کردن
عشق گدایی کردن
فریاد زدن
آفریدن
دوست داشتن
خواستن
همگی پوچ و تهیست
و بشر!
و بشر
رو به مرگ است هنوز
و خدا میخواهد
قلب خود را به او پیوند دهد!
و اگر فردا
که بیدار شدیم
استعفای خدا روی تاغچه ی جنگل سبز
خودنمایی میکرد
چه کسی حاضر خواهد بود قلب خود را به بشر پیوند دهد؟؟
و بشر کیست و چرا قلبش بیمار است؟
و کاش میدانست
در گفتن موفق باشید ته هر نامه
باید کمی رو زاست تر باشد!
خنده ی سقط شده بر لب من
یادم می رود
بودن چیست
و چرا باید بود
و تو را میفهمم و
و نبودت را نه.
ز چه رو دست در این زلف سیاه برده ام
و چرا دست کشیدن ز یاد برده ام
نمیدانم
اما میدانم
باید گاه
به تلاش یک مزاحم پاسخ گفت و جواش را داد!
میدانم تن خشک و مسطح شده ی امید
نیازمند انحنای باور زبر من و توست
در درون دل یک رهگذر خسته ز چهارچوب عرف
باید گاه زیر باران
روی جدول های مسکوت خیابان
بی نگاهی به نگاه چتر آلوده ی خشک مردم
چتر را بست و دوید
و زمین خورد و تا ته دنیا خندید!
و تورا از بودن سلب نخواهم کرد
که تو از نبودنت
سلب خواهی شد
اگر از خنده ی سقط شده بر لب من بی خبری
در سراشیبی ظلم از عشق بپرس
و تو خواهی دید
که چرای شبه بودن من
ز جفای شبه بودن تو رنگ نمیبازد
میدانی چیست؟
من و تو ما نشدن
زهر شوخی فلک بود که جامش را
دادگاه مجرم افکار تو به دستانم داد
و من اینگونه شدم
و تو آنگونه که عمرت
محکوم به تحمل بلندی آرزوهایم شد
و تو آفتاب تابستانی افکارت را
هر روز به سرمای زمستانی لجبازی عشق
نزدیکتر کردی...
او سیگارش را خیلی بیشتر از من دوست میداشت
روزی چند پاکت
گفتم
حتی یک نخ هم نه
نمیگفت اما میفهمیدم
ترکش برایش سخت بود
چون
تنها امید او
تنها شمارنده ی شمارش معکوس عمر او
و تنها میانبرش برای رسیدن به مقصد بود
از آنکه در تنفسش
هر روز تعداد کمتری سلول زنده احساس میکرد
خوشحال میشد
خیلی دوست داشت ریه اش گورستان اکسیژن های محبوس در سلول های جوانمرگ شده باشد
آخر دستش به جای دیگری نمیرسید
که انتقام عمر محبوس در تاریکی اش را بگیرد
آری باید اعتراف کنم
کمی دیر فهمیدم
که او سیگارش را خیلی بیشتر از من دوست میداشت
تنها بدان خاطر که محبت تمام و کمال من
تمام دودهای سیگارهای قربانی شده را به باد میداد
و صفر شمارش معکوس عمرش را
هربار به تاخیر می انداخت...
و ان مورچه نیز مانند من فکر میکرد
در شعله های صبرم حبس کنم
بی نگاه و نیم نگاهی حتی به تضرعش
بی رحمی را خواهم نوشت
و چشمم را از زل زدن های دلگیرانه ی " اقتصاد" و دوستان خائنش میگیرم
و ضیافت ابدی لحظه ها را
بهم میریزم
سر به سر عشق میگذارم
و سیاهی سرگذشت را
برای گریستن های آینده نگه میدارم
تنفس را برای دقایقی
به بازی میگیرم
و حسرت نزیستن را
برای یک بار هم که شده
تنها میگذارم و تنها میمیرم
سر از کار خورشید در می آورم
و تمام سیلی های باد را تاب می آورم
نوبت به آرزوهایم که میرسد
تا فردا صبح هم اگر بخواهند صبر میکنم
مشکلی نیست!
اما نمیدانم
کوتاهی قد و قواره یشان را
برای رسیدن
به جعبه ی عجیب روی تاغچه روزگار
که هیچوقت درونش را ندیده اند
روی بلندی شانه ها ی کدام جوانی بنشانم...
شاید اینبار هم قسمت نیست از سر جعبه با خبر شوند...
باری
از کنار آرزوهای کوتوله
آرام عبور میکنم
و تمامی نا امیدیشان را ز رفتنم انکار
و خانه ی زندگانی را به مقصد زندگی
ترک میکنم
ولی این بار
کفشهای نو ی اندیشه ام را بپا نمیکنم
تا مغزم پا برهنگی را نیز تجربه کند
در راه
در زندان سر
نام و یاد و خاطره را
ز خوراک محبت و آب نفرت
محروم میکنم
موهای بور سرنوشت پیر را میبویم
و مردانگی ام را با تمام اقرار چشمهای مردان به زنانگی ام فریاد میزنم
خسته که میشوم
راه کج میکنم و
شهد از انگورهای تاکستان شعرها
در خفا مینوشم
شاعر که پیدایش میشود
دو پای لفظ دارم دو پای دیگر هم قرض می کنم
بعد از ظهر کوچه را ندیده میگیرم
و با آکاردئون سکوت
علف های هرز را
بیدار میکنم
تا به هرزگی شان ادامه دهند!
نان و نصیحت عصرانه ی پیر مردی را میربایم
که در سایه ی بید اخم کرده ای
چوب به دست
در کمین دزد گندم هایش
چرت میزند
فکر میکنم این عصرانه را هر روز سخاوتمندانه با جوانی قسمت میکند
و از بغچه ای که محکم در آغوشش چسبیده
صرف نظر میکنم
عطش وجدانم را
از جویبار تفکری گل آلود
سیراب میکنم
و وسوسه های بودن
آنچنان مرا مجذوب میکند
که بی اراده
روی گشت و گذار مورچه ی کارگری
پای مینهم
که به او اثبات کنم
بودنش را براحتی میتوانم نابود کنم
نگاه کن
من در تمام این لحظات بوده ام
وبودنم را اثبات کرده ام
من با تمام این کلمات
ذهن تو را
به تسخیر در آورده ام
پس هستم
اما بودن را چه سود
وقتی بودنت را سالهاست سوخته اند
و ان مورچه نیز مانند من فکر میکرد
که بودنش را نابود کردم
وگرنه من کجا چنین بی رحم میتوانم امکانی را
که در میان سکوت امکانات رو به زوال دنیا
فریاد بودن سر داده است
اینگونه نیست کنم...
آشفته بازار نگاه
که در آن حسرت فردا پیداست
بوسه های یک نگاه سرخ
بر لبان بیرنگ چشمانم
داغ دل را سخت تازه میکند
و چنین بیشرم
نگاهم را در آغوش نگاهش میکشد
و پا و دست چشمان من از آرامشی طوفان زا بسته است
نمی دانم همین یک انعکاس روشن تردید
برای تا ابد بستن چشمهای خسته و کم سوی احساسم
کافیست یا نه
آنچه میدانم این است
اگر از تحفه ی عشق
در این آشفته بازار نگاه
خبری بود
تا کنون مرد دستفروش نگاه های قلابی
تمام نگاه های قلاب ی اش را با سود ده برابر بیش از سود عشق
و تضمین لذتی چرکین
نفروخته بود...
آدمی با تمام اراده ای که میکند
"نمیتواند".
مردمی که در ایستگاه لحظه ها
به انتهای خیابان انتظار چشم میدوزند
که از آمدن چهار چرخ سرنوشتشان
پیش از دیگران باخبر شوند
هیچیک نمی اندیشند که چرا آنجایند و منتظر
وپی در پی تیرهای انتطارشان را به سوی آمدن پرتاب میکنند و از چرایش نمی پرسند
هرگز نمیگویند آمدن را رها کنیم
به رفتن بپیوندیم
ساده اما پردرد
آدمی تمام تلاشش را در انتظاری اینچنین خلاصه میکند
و من با تمام اراده ای که میکنم
نمیتوانم
آنان را به رفتن پیوند زنم
و کسانی که ادعای رفتنی ابدی دارند
جز سکونی پوچ نیستند
من هیچ تحرکی
در سایه ی بودنشان ندیده ام
و با تمام وجود اراده ی من را
میخواهند بشکند و پا روی خرده هایش بگذارند
اینها مرا از
همسفری با باد باز نمیدارند...
نه چون تو ،نه چون من
و نه چون خویش در پی گریز تو سر پی گیری ات از سر میگیرم
شعرهایم را نجویده میبلعم
که مبادا انگشت اتهام چشمانی بی سو
به بدعتی نو متهمشان کند
در هر تکامل دردهای نامرئی
لبخند را میخوانم
و با تمام کینه ای که از من به دل دارد
مهمل لب هایم را برای
گذر از بیابان نگاهشان
انتخاب میکند
وقمار عشق رابا تمام شرط هایی که دردها و تحملم
بر سر وجود بی وجودم بسته اند
پاک میبازم
بدون ساز نا سازگار سوز
براستی تحمل سکوت
به رقص سرد برگ میماند از درخت
که آخرین تصور نگاه اوست از قهر بخت
همی تکلم قلم ز ناله های خشک صوت
پیش می افتد و به خارج از صفحه ی نگاه چهار چوب زده ات پیش میرود
اگر پل عادت گذشتن از جوی را از پی افکنی
تحمل شکنحه ی قتل بودنت
و در جواب نیشخند تلخ من دیگر هیچ برای گفتن نمی یابند
چه میدانند علف هرز عادت فقط بر زمینی میروید که از خاک عشق در وجودش حتی ریگی هم نباشد
و چه میدانند عشقستان پر طراوت سینه ام را
هرگز هرزی هیچ عادتی خشک و مچاله نمیکند
آه که فسوس آنان را خوردن چونان سردادن فریاد در سرزمین کرهاست
پس فریادم را در پچ پچی پر هراس
خفه میکنم
در اینکه با تو اگر به نظاره ی فردای مبهم چشمهایم ننشینم
در تاخیر عزرائیل باید تعجیل کنم
شکی نیست
و در اینکه با من اگر به نظاره ی فردای چشمانت بنشینی
در تاخیر عزرائیل باید تعجیل کنی
نیز شکی نیست
ولی بدان
از تمام تمام شدن هایم باید
لشکری بسازم
برای فرار از نبودن آزادی خواهت
و میدانم این سربازان
خائن ترین سربازان عالم اند
که چون نبودنت را
از سرزمین دلم دور میکنند
و در سیاهچال حافظه به بندش میکشند
هوس تسخیر دژ خاطرم را میکنند
و آنقدر بر درش میکوبند
که شاهزاده ی تنهای وجودم
آهی از سوز دل سر میدهد
و این خائنان
دژ خاطرم را تا ابد تسخیر میکنند
و نبودن آزادی خواه تو
از بند میگریزد و انگار تا
تمام خاطرات نوشین حکومت بودنت را بر این سرزمین
از دیوار های دژ خاطرم پاک نکند
راضی نمیشود
و این نبودن ستم پیشه
تمام عمر
مرا به تحمل شکنجه ی قتل بودنت
با دستان خویش
وادار میکند...
سرودن
خداییست که هرچه خلق میکند
از دارندگی اش جوی کم نمیشود...
نبودنی آزادیخواه...
برای آنکه این من
این نزدیکترین وجود داشته به فنا
با تمام تنفسی که نمیکند
زنده بماند
برای آرام کردن ضجه های احساسم
که شهوت روزگار
بی رحمانه
از او فاحشه ای ساخته
برای دفن کردن نزدیکترین وجود داشته به بقا
برای سرگرم کردن طفل خواهشم
که پای داشتنت به زمین میکوبد
برای انفجار بغض اشک
که در قتل بودنت
گنگ شده
برای خرده نگرفتن راه از نرفتن این تنها مسافرش
برای فرار از سرزنش های نا ماداری دل
به جرم هدر دادن تمام بودن های گذشته ات
برای بند آمدن خون دست هایی که
دیوانیان عقل
از کتف بریده اندشان
بدان دلیل که برای خریدنت
کوهی از زر نداشتند و کج شدند
برای از یاد بردن تمام تحمل شمع
که زیر شعله های نوید بخش حسرت
آب نمیشد
برای نشنیده گرفتن گریه ی نوزادان تبسم
که اکنون پدر نیستی ات زنده به گورشان میکند
و آن روزها
با هر مژده ی حظور قاصدک
از مادر شوق متولد میشدند
برای ننوشتن یادگاری عمر
بر دیوار زوال زده ی دنیا
برای نشکفته نپژمردن
برای بی تو هیچ نگشتن
برای
بی تو
"بودن"
برای تمامی اینها
مرگ بی رستاخیز بودنت را
در شفافیت شیشه ی بغض های تا ابد نترکیده ام حبس میکنم
و آن را میان بغچه های فراموشی ام مینهم و با نخ و سوزن انکارت محکمش میکنم
و درون سیاه چال حافظه ام به دست نگهبان تقدیر میسپارم و هزار قفل سکوت بر در این سلول میزنم
و کلید هریک را به خورد ساز نوازنده ای میدهم که موسیقی سوز مینوازد
و باز میدانم
نبودن آزادی خواه تو
از میان اسارت شیشه ی بغض
از لا به لای وصله های انکار بغچه ی فراموشی
از ظلمت سیاه چال حافظه
از جلوی چشمان ذکاوت نگاهبان تقدیر
از استحکام هر قفل سکوت
از سوز تمام سازها
میگریزد
و چون شاخه ی از تنه شکسته ای
پیوند جاودان نبودنت را
بر تنه ی خشکیده ی بودنم
تحمیل میکند
تحمیل میکند چون
تمام آب حیات بخش بودنت را جور خورشید زمان
ازمیان یک یک آوند های احساسم تبخیر کرده
و برای در آغوش کشیدنت
شاخه ای تر نمانده است
به جز برگ انتظاری که با تمام خشکی زمان
برای آمدنت
سبز مانده است...
من با تمام گوژ پشتی تکلمم
اگر به ابتذال درخشیدن در روز میکشانم
قصد خجل کردن هیچیک نیست
مقصود به روی آوردن شرم پاورچین روندگانیست
که چون در روز هم دست از تلاش نمیکشند
روشنی شرمشان در میان روشنی های روز گم میشود
و چون قاضی و شاهد هردو شب کورند.
و من که خواب کوری
از چشمانم فراریست
تنها شاهد گنگ این جنایت تمام وقت هستم
و شاید گفته هایم گفته میشوند
اما برای شنیده شدن هنوز کوچک اند
و شاید هم گوش ها برای شنیدنشان کوچک اند...
باری من با تمام گوژ پشتی تکلمم زیر سنگینی کوله بار سکوت
فریاد میزنم
تا شنیدن از خاطر سکوت زدگان دیارم
پاک نشود
و برای فرزندانشان
جز در شاهنامه ی شنیده ها
به میراث بماند
دزدی که دزدی نمیدانست...
دزدیدی اش!
مبارکت باشد
نگو که پیش از من پیدایش کرده ای...
در برابر دیگان من
در روشنایی شب
خلا درونی که مچاله گی را تکمیل میکرد
حالا دیگر سندش به نام توست
بس است گدایی حق!
هوا را نمیدانم اما چیزی در درون من
از آنکه جاری بود اما نبود
درون تو....
این شعله های نگفتنمان اینجا به زیر خاکستری چند
میخزد
تا آن روز که قطره های ترک برداشته ات
نابودشان کنند
که آنروز نی تو شکوفه داده است...
و ممکن است
توحیدیست بدوی
و یا بدایت توحید
که چون بدوی ماند
قعر شرک است
که ممکن است.
و ممکن است
چون منی که کسی را خدای نشد
بتی هم نخواهد شود
و نه شعله ی عشقی و نه آشوبی به شهر توحید
بپا کند
و ممکن است اکنون اینچنین خموش و بی رنگ و مبهوت نگریستن
برای عمری وحده لاشریک له بپا داشتن
توشه جمع میکند
که جز خودی نمیداند که در میان این همه ممکنات بی دلیل
سر برآوردن میتواند یا نه
باید چنان شفقت سنگ و فرود آسمان باور کردش
وگرنه در لجنزار ممکنات حسود زمین ،چال میشود
به جرم آنکه کسی
برای تحققش
انتظار میکشد...
کاش وقت رفتن
عینکم را برمیداشتم
تا رفتن
هرچه مبهم تر
در قاب نگاه پرحسرتم جای خوش کند...
زیبا ممنوع!
شوق غمهای نگفتن را
با کلامی چون زیبا
دریابند
چه کلامی و کدام لفظی
میکشد در بند این شوق را
هرچه رسواتر
مبهم تر!
این همان راز مگوی دل ماست
که اگر گفته شود
باز مگوست...
دوست میدارم
سری از جمعیت بینفسان بالاتر بردن را
و زمین را به تنفس آراستن دوست تر
چه کنم گر هرروز
روز آخر ز تمنای بودن ماست
هر روز وداعی نو
جای آغاز
خورشید طلوع دل ماست
ما که از میکده ی صبح رمیدیم
هیچ سپیده از رسیدن به شب و، روز نماندن ما را خبر نداد
وین که از چشمان مه افتاده ایم
زان سبب بود که شب را
همه غم دانستیم
و حتی یک ستاره بهای نورش را به ما نداد
این تمام داستان وام دار شدن صداهای پست به کلمات احساس بود...
این یک شباهت بی بدیل به افکار باد نیست
این جذبه ی درنگ
این آشیانه ایست
از بهر خون بیخانمان دل
این آهنگین جسد
بر دوش اوهام
نیست که در تابوت لفظ
میپنداری اش
این وزن یک هوس نیست
دربیقراری تلالو یک هوای پست
که خام دانی اش
این درد دیده است
اشک دل از سکوت صداهای بیشرم و مرده است
مستور از آن نگاه بهت وار تو
این یک ترانه ی گنجشک بر سرسرای خانه ی بی سر سرای توست
بیشک ترنم نبض شاعر گونه ام
در گوش جان تو چنان مشتی ز وزن و قافیه مطرود مانده است
من را چنان بهار
در پس خزان بدان و ز مستیم غمین مشو
من با حلال زادگی هر شعله ی غریو
چون برق تندباد نفس تازه کنم
اکنون و هر دم از من کام و دل بگیر
گویی که مرد شفق فروش شب های دشمن
از ترس خیس شدن ز ضرب و شتم فلق باران روزهای دوست
در دخمه ای در جوار نبودن کوچ کرده است
باشد که این بی درگاه در
این بار روی پاشنه ی نگشتنش با ما بگردد و دوستی کند
باورکن این
فریاد مچاله ی یک وامانده نیست
که در بطری ترسهایش جامانده...
این خود صلیب دلیست
که از مسیح صبح
برای مصلوب گشتن تمامی مجرمان آگه از دوردست برای شب مانده ...
غوغای پنجره
پنجره باز است اما باد نمیوزد
انگار چون سرگشتگی هایم
که هر روز پوستی از شعر می اندازند
یادش نمانده است با باز شدن پنجره باید غوغا کند...
او که جز سودای وزیدن ندارد این است
من که خود سودای سوداگرانم
و خود هزار سودای خلاصی دارم
اگر نوزم جای شگفت است...
غوغای من دامن گیر چهار چوب پنجره ایست
که باز شدن نمیداند...
چه سود غوغای پنجره ای بودن
که چون گشوده شود
هزار باد
قصد قفل زنگ زده اش را کنند
بی حیاترین نگاه های غوغای من
به شیشه و در پس شیشه نیست
به تکه ای از تن مرده ی درخت پنجره است که
از بی رحمی خورشید زمان
سهمش
چروکهای افتخار روزهای فخر اوست
تمام پنجره این است
آن شیشه که میان ثانیه هاست
شکستنیست
باید باورکرد
میان پنجره شعری جاریست
که دم به دم
تمام دیم دل را
به درد
تشنه تر میکند
و شاخ و برگ هرز این کشت بی باغبان را
بدست خویش
هرس میکند
که آفت نبودنش
برای روزها
ریشه کن شود...
خواب
این واقعیت است که رنگ واقعی بودنش را از دست داده است...!
آخر در خواب من همیشه کسی هست برای انکار کردنم
و در واقعیت
آن کس
دستان مرا غرق بوسه ی باور میکند!
مرهم درد آفرین
در پی مرهمی از جنس شکستگی ام
که دردی را درمان نهد و دردی نو برایم به ارمغان آورد
آنقدر تکرارشان میکنم
تا شاید یکروز دردهایم
مرا رها کنند و برایشان ملال آور شوم
آه ام انگار اینان خسته شدن نمیدانند!
کاش من هم از آنها می آموختم خسته نشدن را!
چه بر سرم آمده که دردها اینگونه بیتابی میکنند
برای وصله ی جانم گشتن!
آه کجا دردی نیست..؟!
آنجا که من به دردهایم دل نبسته باشم...
من به دردهایم دل بسته ام
و به مرهمشان
زینچنین است که آرامش
با من سر ناسازگاری دراد...
اما دل کندن سخت است
حتی اگر از دردها باشد
آنهم دردهایی که گاه خود مرهم اند
آسمان را تا کجا میستایم بر زمین؟
در سراب عشق تا کجا دستان بی چنگال دلم را میکشم بر خاک
در پی قطره ای از کام دل
دستهایی را کاندرانان بوی تند بوسه ها
شامه ی لاشخور ها را خوانده است
به گدایی یک کیسه زر تن شکنی از غنی آسمان وامیدارم؟
تا کجا را باید این بار
به مقصد رسانید
آخر این راه
بن بستیست بی مقصد
که هر لحظه اراده ای در پس بی مقصدی پوچش راه یابد
کوچه ای شود
با مقصدی بیکران
بی نگاه او
بی تمنای من
این راه
تا ابد
بن بستیست بی مقصد
ای دوست
نگاه او
تمنای من
از کدامین بازار
به کدامین دکان
نذر کرده بودند و کی دوباره نذرشان را
در میان دل منتظرم تکرار میکنند
تفاله های تلخ روزگار
آنچه میدانم این است
که اگر همچنان پله هارا بالا و پایین روم
نه بالایی خواهد ماند و نه پایینی!
و کاش باور کنم
اگر در انتهای فنجان عادت هم
به دنبالش گردم
تفاله های تلخ روزگار سرنخی برای ما نخواهند داشت
شاید... شاید روی تاغچه ی شکوه های کفرآلودمان باشد!
نه! دیشب پیش از خواب شکوه های نو ام را آنجا بردم... اثری از او نبود
دیگر برای یافتنش
تحمل و قرار ندارم
کاش زود پیدا شود....
جایی از این سرای سراب را از قلم نینداخته ام...
مطمئنم!
پس کجاست آن در که صدفش او را از نگاهم دریغ کرده است
و کجاست آن صدف که همه چیز او را از نگاهم دریغ کرده اند
در این سرا که نبود و نیست!
شاید در پس عصاره ی چند لحظه ی من خفته باشد
که یکیشان این است
زندگی چیزیست جز چرای بی سیری شهوت نفسی بی افسار!
و نه یک دم تمنایی و مراد آمدنی و دم بعد تمنای دگر!
و نه بی همتی از هراس نا توانی!
و نه همچون مردمان بودن به بهانه ی مردم بودن!
نه خزیدن به درون قفسی ز فرار از تقسیم خرده ی آزادی!
آری آنجاست
در ورای پله های روز و شب
خارج از طعم روزگار مانده بر روی دو لب...
باید حتی اگر نباید
باید!
هرچند که جایی نیست برای باید
باید روی پاهایی ایستاد که فریاد خون مردگیشان
تا هزار فرسخ گوش ها را از شنیدن بیزار کرده است
وگرنه باید نشست و
شاهد تلاش جاودان مردابی بود
که از قربانیان سیر نمیشود
باید رفت حتی اگر مقصدی درکار نباشد
باید
این بار باید
و جایی برای ناسزای نمیتوانم نمانده است!
و هرکه گوید
اوست اولین قربانی
چون ما که سالها به جرم گفتنش
اولین قربانی تمام لحظه های مرداب بوده ایم
باید! آنچنان که شاید!
کاش کسی و حتی شکسته شاخه ای
این دستهای وامانده از آسمان را
برای راهی شدن
یاری کند
دستهایی که آلوده ی خواستن تو اند...
باید لجن زار دل را
از بهانه ی دیدار
تهی کرد
تا سبزی برگهای شاخه های ناجی
جایگزین تکدر سبزشان شود
باید !
حتی اگر نباید!
باید!
چرا که دل، چشم بستن بروی آنچه اکراهش است را نشاید!
اکراه تلخ دل و آرمان شیرین جان
که دیگر ندارد رنگ لابه ی با ما بمان!
باید! حتی اگر نباید
حتی اگر دل زمزمه ای دارد با صوت نباید
و اینجا انتهای خط است
آنجا که نقطه خاتمه بخش تمام تمام شدن هاست...
و این بار
نباید "تمام شد
چون شاعر"،
باید
شروع شد
چون دستان پاک در دنیای ناپاک
چون بقا در فناکده ی دنیا
باید شروع شد
چون خدا که شروع کرد خلقت را تا شروع کنیم خدمت را...
نگاهم کن
نگاهم کن
چنین بی چشم و رو میبرم
نام نگاهت را
نگاهم کن ببین
چنین بی رحم
می نشانم
پاره ی تصویر ماندن را کنار خرده های مرگ شبنم ها
نگاهم کن ببین
دستان بی شوق حضورم را
که دربین هر انگشتش
چروکی از نگفتن ها
شبیه طرح یک آوند
می افشاند غبار پر ترحم را
به چشم تو
نگاهم کن ببین
نه با چشمان سر
با چشم دل اینک ببین
که این مشتاق و مست و عاشق و مجنون این لیلی
کنون در زیر خاک خیس
نه چون ابلیس
رنگ میبازد
که ننگی نیست
مستی و می و عشق و دل و یار بهانه است
دیدار بهانه است
اشک اندر طلب یار بهانه است
معشوقه و عشق و گل بیخار بهانه است
چشمان سیاه و خط و خال و نگه و تیر بهانه است
آن ناز و نیاز و رخ سرخ و لب لعل و زه و شمشیر بهانه است
ساقی بیا خون گریه کن
کاندر سرای بی دلان
بر سینه ها حک کرده اند
مستی و می و عشق و دل و یار بهانه است
تبلیغات