به لحظه ها مینگرم که بین همه ی آدمها تقسیم شده اند
به آدمی به او که همیشه منتظر فرداییست و این فردا ها تا روز مرگ او را به بند میکشند
به گوشهایی که زیاد شندیده اند
به دلهایی که زیاد تلخی چشیده اند
به انان که خرد خرد زیاد خرد شده اند
و گاه لب یاز میکنند و بی درنگ پیش از انکه همه چیز رو شود
لب از سخن بر میبندند
انگار که کسی قلقلکشان میدهد
کسی نه!
چیزی شبیه محبت که همیشه چشم براهش بوده اند و هیچگاه
این مسافر گم شده نیامد
و آنان درد دل خویش و این فراغ را
چون مادران فرزند به جنگ رفته
خواسته و نخواسته
پنهان و اشکار
بازمیگویند
و آنان هرگز نمیدانند
شکستن زیر ترحم
بیساردردناکتر از چشم براه محبت بودن است
نمیدانند
محبت صدقه اش
بسی تلخ و بی برکت است...
تبلیغات