تبلیغات
بادام تلخ! - پست های آذر 1387
بادام تلخ!

خستگی را خسته میکنیم تا تفاوت زجرکش نشود

و عشق در عقل نگنجید و به دل تبعید شد

چهارشنبه 27 آذر 1387

نوع مطلب :نفیرهای بی نفرین، 

و عشق در عقل نگنجید و به دل تبعید شد

و به بدنامی، بی منطق خوانندش

حال انکه دروغی بیش نبود

 دردش خواندند و  سبب کفر

و کسی نمیدانست چه میکشد در آن سلول بدنامی

جز عاشق و معشوق

که هیچیک جز عشق بازی نمیدانست

واینک کین راز  به اندازه ی عمر بشری پنهان شده است

من شنیدم و گفتم

و میدانم کسی نخواهد شنید


کاشف آدم آدمیست

پنجشنبه 21 آذر 1387

نوع مطلب :نفیرهای بی نفرین، 

  چه تلخ!

تلخی کی زیباست؟!

ابنان زبان ندا رند یا من چشم؟

کسی از تلخی اش نمیگوید...

میگویند زیباست...

نمیدانم شاید این منم که زیبایی در چشمم نمیگنجد!

آخر زیبایی شیرین است و نه تلخ!

این به ظاهر زیبایی سرتاسر تلخ بود

جگونه شیرین پندارندش؟

وای این موجود عجب اعجوبه ایست!

چه کارها که نمیکند چه فکر ها که نمی کند و چه دروغها که به خودش نمیگوید...

بارها یافته   ام آدمی سرزمینی است تا ابد بی کاشف

هرچه در خیالم بر قله ی کشفش نزدیک شدم

دشتها ی بی انتها بین  من و قله قرن ها فاصله انداختند

آدمی!

این سرزمین تا ابد بی کاشف!

که نه کرانه ی عزتش پیدا و نه کرانه ی ذلتش!

برای من و تمامی چون من ها

بین کشف عزت و ذلتش مدام  سرگردان بودن

شیرینی  خستگی ای جاودانه  دارد

تلخ و زیبا ،زشت و شیرین در دو سوی این مرزها خفته اند تا یک نفر بیدار باش گوید

لیک ار گفته ی خویشم پشیمانم

 آدم کاشفی دارد

کاشف آدم آدمیست


راه خود گویدت که چون باید رفت

جمعه 15 آذر 1387

نوع مطلب :نفیرهای بی نفرین، 

میگوید "  رو   "

گویم آخر من رفتن نمیدانم

میگوید " رو اینک رو"

گویم اینک نمیتوانم ،رفتن راه می خواهد

میگوید "رو راه را میدانی"

گویم  چه سود ؟ باید سویی رفت که راه میبرد

میگوید" بهانه است راه را تو میسازی"

گویم سالهاست دستانم ساختن را بوسیده اند..

میگوید "ساختن دل میخوهد"

گویم دل این روزها دیگر مرا نمیشناسد

میگوید" تو میشناسی اش؟"

سر شرم را به زیر انداختم و نفیر وار گفتم

شاید نه ....

میگوید"حتما نه"

گویم چگونه... چگونه بشناسمش؟

میگوید" رو، اینک رو، میشناسی اش"

گویم   نمیتوانم...  در بندم

میگوید" بندها از ازل پوسیده اند... بگسل"

گویم این چنین فریب ها زیاد دیده ام... اینجا بند ها از فولادند...

میگوید"فولادها هم دیریست سست شدند "

گویم این چنین رفتن ها و گسستن ها مرد میخواهد،من نحیفی رنجیده ام

میگوید" از قضا رنجیده میخواهد و آشنای درد و غم"

گویم این رنجیده ی ژولیده را واره،چند پیش آیی خفته در خواب ابد خواهی دید

میگوید"این چند را آلوده ی رفتن باش"

گویم این آلودگی ترسم سر سبزم دهد بر باد

میگوید"  باد را گفته ام  تا بر رهت ننشیند و بر نچیند دام"

گویم تو   خود از رفتنت سود چه حاصل آمدی؟

میگوید " همه سود بود جان شیرین دادنم"


زنبور مرده کنکور!

یکشنبه 3 آذر 1387

در سیل افکارم

همواره شاخه ای  از نگاهی  پرشفقت

ناجی غرق شدن هایم است

و در تمامی تپش های بی دلیل قلبم

این بیهودگی را ز یادم میبرد

فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن...

نمیدانم کجا و کی اینها بکارم می ایند

من درسی نمیخوانم

هیجیک درس نمیخوانیم

و ما جز طوطی نیستیم

که بر محفوظاتش هیج علمی ندارد

همه چیز میگویند

تو باید...

میگویند اگر شیرینی عسل میخواهی

تلخی نیش زنبور مرده را بچش!

هیجکس به روی خود نمی اورد که زنبور مرده نیش نمیزند!

من که میدانم نه عسل شیرین است و نه زنبور مرده نیش میزند!

اما اینک در کندوی ساختگیشان گرفتارم

و ظاهرا باید تلخی نیش بچشم!

و از همه چیز تلخ تر است اینکه میدانم باید همچو انان ادای دردکشیدن دربیاورم!

و انگاه دیگر ادا نیست!

این واقعا دردی بزرگ است!

 



دیوانه تنها بشریست که عقل را گرامی داشت و زنده به گور نکرد و آن اجسامی که روح در بدنشان سنگینی میکند و عقل در جمجمه ی آنان از دستنخورده ماندنش آزرده است از رسوایی می هراسند و بواسطه ی این ترس اورا دیوانه خطاب میکنند


فهرست وبلاگ

طبقه بندی

آرشیو

نویسندگان

پیوندها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جستجو

آخرین پستها