میگوید " رو "
گویم آخر من رفتن نمیدانم
میگوید " رو اینک رو"
گویم اینک نمیتوانم ،رفتن راه می خواهد
میگوید "رو راه را میدانی"
گویم چه سود ؟ باید سویی رفت که راه میبرد
میگوید" بهانه است راه را تو میسازی"
گویم سالهاست دستانم ساختن را بوسیده اند..
میگوید "ساختن دل میخوهد"
گویم دل این روزها دیگر مرا نمیشناسد
میگوید" تو میشناسی اش؟"
سر شرم را به زیر انداختم و نفیر وار گفتم
شاید نه ....
میگوید"حتما نه"
گویم چگونه... چگونه بشناسمش؟
میگوید" رو، اینک رو، میشناسی اش"
گویم نمیتوانم... در بندم
میگوید" بندها از ازل پوسیده اند... بگسل"
گویم این چنین فریب ها زیاد دیده ام... اینجا بند ها از فولادند...
میگوید"فولادها هم دیریست سست شدند "
گویم این چنین رفتن ها و گسستن ها مرد میخواهد،من نحیفی رنجیده ام
میگوید" از قضا رنجیده میخواهد و آشنای درد و غم"
گویم این رنجیده ی ژولیده را واره،چند پیش آیی خفته در خواب ابد خواهی دید
میگوید"این چند را آلوده ی رفتن باش"
گویم این آلودگی ترسم سر سبزم دهد بر باد
میگوید" باد را گفته ام تا بر رهت ننشیند و بر نچیند دام"
گویم تو خود از رفتنت سود چه حاصل آمدی؟
میگوید " همه سود بود جان شیرین دادنم"